تبلیغات
BIG4U نرم افزار روز.دانلود نرم افزار آموزش کامپیوتر-کتاب الکترونیک-موبایل - داستان - مطالب داستان
BIG4U نرم افزار روز.دانلود نرم افزار آموزش کامپیوتر-کتاب الکترونیک-موبایل - داستان
می روم با کشتی عشق به سوی سرنوشت ...... یا به عشقت میرسم یا غرق دنیا می شوم

مرتبه
تاریخ : سه شنبه 14 دی 1389
روزی روزگاری ، یک مورچه برای جمع کردن دانه های جو از از راهی عبور می کرد که نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کندو بر بالای سنگ بزرگی قرار داشت. مورچه هر چه سعی کرد از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد که نشد. دست و پایش لیز می خورد و می افتاد.
هوس عسل او را به صدا درآورد و فریاد زد: «ای مردم ، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا به کندوی عسل برساند یک دانه جو به او پاداش می دهم.»
یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت:«نبادا بروی ... کندو خیلی خطر دارد!»
مورچه گفت:«نگران نباش، من می دانم که چه باید کرد.»
مورچه بالدار گفت:«اگر به کندو بروی ممکن است زنبورها نیشت بزنند»
مورچه گفت:«من از زنبور نمی ترسم، من عسل می خواهم.»
بالدار گفت:«عسل چسبناک است، دست و پایت گیر می کند.»


ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان ، 
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 14 دی 1389

یک روز روباهی از صحرا می گذشت و دید یک گله گوسفند دارد آنجا می چرد . روباه خیلی گرسنه بود و فکر کرد :« کاش می توانستم یک گوسفند بگیرم ، اما من حریف آنها نمی شوم ، این کارها کار گرگ و شیر و پلنگ است .» روباه دراین فکر بود که صدای یک مرغ وحشی به گوشش رسید . دنبال صدا رفت و رسید به حاشیه جنگل . در جستجوی مرغ از زیر شاخ و برگ درختها پیش رفت و یک وقت دید از پشت درختها صدای خش خش می آید . رفت از لابلای درختها نگاه کرد دید یک فیل است ، فیل از راه باریکی که در میان درختها بود می گذشت و از طرف مقابل هم یک شیر می آمد .

وقتی شیر و فیل به هم رسیدند هر دو ایستادند . شیر گفت :« برو کنار بگذارمن بروم .»

فیل گفت :« تو برو کنار تا من رد شوم ، اصلاً بیا اززیر دست و پای من برو .»

شیر گفت :« به تو دستور می دهم ، امر می کنم بروی کنار، من شیرم و از زیردست و پای کسی نمی روم .»

فیل گفت :« بیخود دستور می دهی ، شیر هستی برای خودت هستی ، من هم فیلم و بزرگترم و احترامم واجب است .»

شیر گفت :« بزرگی به هیکل نیست ، احترام هم مال کسی است که خودش احترام خودش را نگاه دارد . تو اگر بزرگ و محترم بودی نمی گذاشتی تخت روی پشتت ببندند و بر آن سوار شوند ، احترام مال من است که اگر اسیر هم بشوم باز هم شیرم و همه ازم می ترسند .»

فیل گفت :« هرچه هست ما از آنها نیستیم که بترسیم .»



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان ، 
برچسب ها: روباه و بزغاله،
دنبالک ها: softp34u،
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 14 دی 1389
پسر کوچکی از پدرش پرسید : بابا ، جنگ چگونه به وجود می آید ؟
پدر جواب داد : پسرم فرض کن که دو کشور آلمان و انگلستان ، با همدیگر اختلافی دارند . . .
مادر بچه که تازه وارد شده بود ، گفت : آلمان چه کاره است که با دولتی مثل انگلستان اختلاف داشته باشد ؟!
شوهر جواب داد : ما فرض کردیم خانم . . .
مادر جیغ کشید : بی خود فرض کردید ، این فرض که صحیح نیست . . .
شوهر که عصبانی شده بود ، وسط حرف او پرید و گفت : اصلاً به شما چه مربوطه که در صحبت ما دخالت می کنی ؟
زن چهره در هم کشید و گفت : سر من داد می زنی ؟!
و بشقابی را که روی میز بود ، برداشت تا آن را بر سر شوهرش بکوبد . . .
اما بچه وسط پرید و گفت : بس است پدر ، من فهمیدم که جنگ چگونه پدید می آید .



طبقه بندی: داستان ، 
برچسب ها: جنگ،
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 14 دی 1389
پدری با دو فرزند کوچکش مشغول قدم زدن در پیاده رو بود . پسر بزرگتر پرسید : پدر جان ما چرا اتومبیل نداریم ؟
پدر گفت : من یک پدر زن ثرومتند پیر دارم ، اگر او فوت کند ، ثروتش به مادر زن من خواهد رسید ، پس از انکه مادر زنم هم مرد ، ثروت او به ما رسیده و من خواهم توانست که یک ماشین برای خودمان بخرم .
 پسر کوچک ، پس از شنیدن حرف پدر گفت : پدر جان ، من پهلوی شما خواهم نشست .
 پسر بزرگتر با ناراحتی جواب داد : تو  باید عقب بنشینی ، جای من در جلو می باشد .
دو برادر ناگهان شروع به دعوا و کتک زدن همدیگر کردند .
پدر که خیلی عصبانی شده بود ، گفت : بیایید پایین ،بچه های بی تربیت ! تقصیر من است که شما را سوار ماشین کرده ام .



طبقه بندی: داستان ، 
دنبالک ها: softp34u،

A woman goes to the doctor, beaten black and blue

زنی با سر و صورت کبود و زخمی  سراغ دکتر میره

Doctor: "What happened?"

دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟

Woman: "Doctor, I don't know what to do.Every time my husband comes home drunk he beats me to a pulp..."

خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم.هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.

Doctor: "I have a real good medicine against that: When your husband comes home drunk, just take a cup of green tea and start gargling with it...Just gargle and gargle".

دکتر گفت: خبو دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت مست اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن.و این کار رو ادامه بده.

2 weeks later she comes back to the doctor and looks reborn and fresh again.

دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.

Woman: "Doc, that was a brilliant idea! Every time my husband came home drunk I gargled repeatedly with green tea and he never touched me.

خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود.هر بار شوهرم مست اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت.

Doctor: "You see how keeping your mouth shut helps!!!

دکتر گفت: میبینی اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا حل میشن

www.softp34u.mihanblog.com




طبقه بندی: داستان ، 
برچسب ها: داستان جالب زنی که همیشه از شوهرش کتک می‌خورد!، ورراجی، زبان، پزشک، زن، مست،
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 5 مرداد 1389
کودکی که آماده ی تولد بود،نزد خدا رفت و از او پرسید:"میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید،اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟"خداوند پاسخ داد:"از میان بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام،او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد."

اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه.

-اینجا در بهشت من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد :"فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق او را حس خواهی کرد و شاد خواهی بود."

کودک ادامه داد:"من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمیدنم؟"

خداوند او را نوازش کرد و گفت:"فرشته ی تو زیبا ترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی،در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی."

کودک با ناراحتی گفت:"وقتی میخواهم با شما صحبت کنم،چه کنم؟"

خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت:"فرشته ات دست هایت را کنار هم میگذارد و به تو یاد میدهد که چگونه دعا کنی."

کودک سرش را برگرداند و پرسید:"شنیده ام در زمین انسان های بدی هم زندگی میکنند.چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟"

-"فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود."

"اما من همیشه به این دلیل که دیگر شما را نمیتوانم ببینم،ناراحت خواهم بود."

خداوند لبخند زد و گفت:"فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت،گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود."

در آن هنگام بهشت آرام بود،اما صداهایی از زمین شنیده می شد.کودک میدانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید:"خدایا!اگر باید همین حالا بروم،لطفا نام فرشته ام را به من بگویید."

خداون شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد:"نام فرشته ات اهمیتی ندارد.به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی."

 




طبقه بندی: داستان ، 
برچسب ها: فرشته ی یک کودک،
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 5 مرداد 1389

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ًبه بهشت می رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.

 فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد.

 در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.

 مرد وارد شد و آنجا ماند.

 چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:

" این کار شما تروریسم خالص است!"

 نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید: چه شده؟ شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت:

" آن مرد را به جهنم فرستاده اید و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند. جهنم جای این کارها نیست! لطفا این مرد را پس بگیرید!!"

وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت:

"با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند!"




طبقه بندی: داستان ، 
برچسب ها: درویشی قصه ی زیر را تعریف می کرد:،
مرتبه
تاریخ : شنبه 25 اردیبهشت 1389

  مرد مسنی به همراه پسر دو ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
  به محض شروع حرکت قطار پسر دو ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
  کنار مرد جوان ، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک دو ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

  ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه ، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

  زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

  باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

  او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد ،‌ آب روی من چکید.

  زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.




طبقه بندی: داستان ، 
برچسب ها: نگاه، دریاچه، حیوانات، ابرها، قطار، زندگی،
مرتبه
تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1389

 نویسنده این داستان را نمی دانم کیست ولی بسیار زیبا ست
تقدیم به خوبی های تمام مادران دنیا
داستان من از زمان تولّدم شروع می‎ شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،: "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت: "بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی ‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟"و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.
شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح."لبخندی زد و گفت: "پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.
به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود که من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت: "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت

copy:

http://book20.mihanblog.com/post/2448




طبقه بندی: داستان ، 
برچسب ها: چهار دروغی كه مادرم گفت،
مرتبه
تاریخ : جمعه 14 اسفند 1388

 

 روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند، پسرش را به

 مناطق روستایی برد تا او دریابد مردم تنگدست چگونه

زندگی می‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی

خانواده‌ای بسیار فقیر سر کردند و سپس به سوی شهر

 بازگشتند. در نیمه‌های راه پدر از فرزند پرسید:

خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟ 

- خیلی خوب بود پدر. 

- پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می‌کنند؟


- بله پدر، دیدم... 

- بگو ببینم از این سفر چه آموختی؟


- من دیدم که: 

ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند..

 ما استخری داریم که تا نیمه‌های باغمان طول دارد و آنان

 برکه‌ای دارند که پایانی ندارد، ما فانوسهای باغمان را از خارج

 وارد کرده‌ایم، اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند.

ایوان ما تا حیاط جلوی خانه‌مان ادامه دارد، اما ایوان آنان تا

افق گسترده است...... 

ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می‌کنیم، اما

 آنها کشتزارهایی دارند که انتهای آنان دیده نمی‌شود.

ما پیشخدمتهایی داریم که به ما خدمت می‌کنند، اما آنها خود

 به دیگران خدمت می‌کنند. ما غذای مصرفی‌مان را خریداری

 می‌کنیم، اما آنها غذایشان را خود تولید می‌کنند.

ما در اطراف ملک خود دیوارهایی داریم تا ما را محافظت کنند،

 اما آنان دوستانی دارند تا آنها را محافظت کنند. 

آن پسر همچنان سخن می‌گفت و پدر سکوت کرده بود و

 سخنی برای گفتن نداشت. پسر سپس افزود: 

متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم!

 




طبقه بندی: داستان ، 
(تعداد کل صفحات:7)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]  

آرشیو مطالب
نظر سنجی
چرا خدا عشق را بوجود اورد؟











صفحات جانبی
<بcb:loop_extrapage>
پیوند های روزانه
امکانات جانبی




--- ---- ---- ---- ---- ---- ---- ---- -----

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ